
جاناتان به آرامی روی صخره های دوردست چرخید و نگاهی کرد. این مرغ دریایی جوان و خام تقریباً یک شاگرد پرواز بی نقص بود. او در هوا قدرتمند، سبک و چابک بود اما از همه مهم تر اشتیاقی منحصر به فرد برای یادگیری پرواز داشت.
در آن لحظه یک شکل خاکستری رنگ محو که در حال چرخش و شیرجه زدن بود با سرعت بیش از صد و پنجاه مایل در ساعت از کنار مربی اش عبور کرد. او ناگهان در یک جهت دیگر قرار گرفت و یک چرخش عمودی شانزده مرحله ای آرام را امتحان کرد و شماره ها را با صدای بلند می شمارد.
- "...هشت ...نه...ده... ببین جاناتان من از سرعت هوا خارج شدم...یازده... من توقف هایی سریع و تیز مانند تو می خواهم...دوازده... اما نمی توانم مانند تو باشم...سیزده...این سه شماره ی آخر...بدون ... چهارده... اوووووه!"
چیزی که بیش از همه باعث خشم فلچر می شد، شکست در پیچ های تند بود. او به عقب رفت، به طرزی فجیع درگیر یک چرخش غیر قابل کنترل و معکوس شد و نهایتاً خود را جمع و جور کرد و صد فوت پایین تر از استادش کنترل خود را در هوا بدست آورد.
- "جاناتان! تو داری وقتت را با من تلف می کنی! من بیش از حد ابله هستم! من خیلی احمق هستم! من تلاش می کنم و تلاش می کنم اما هرگز به موفقیت نمی رسم!"
جاناتان به جایی که او ایستاده بود نگاه کرد و سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد. "مسلماً تا زمانی که صعود را به آن شدت انجام دهی،موفق نمی شوی. فلچر تو همان اول چهل مایل را از دست دادی! باید ملایم باشی! سخت اما نرم، یادت می آید؟"
سپس به جایی که مرغ دریایی جوان قرار گرفته بود پایین رفت. "حالا بگذار با هم تمرین کنیم. و به صعودت توجه کن، باید با ملایمت شروع کنی."
پس از گذشت سه ماه جاناتان شش شاگرد دیگر نیز یافت که همگی تبعیدی بودند اما در مورد این ایده ی جدید پرواز برای لذت پرواز مشتاق و کنجکاو به نظر می رسیدند.
در هر حال پرواز و ارائه ی مهارت های والا برای آنها بسیار آسان تر از درک دلیل ورای آن بود.
جاناتان شباهنگام کنار ساحل می نشست و می گفت: "هر کدام از ما در واقعیتی به نام مرغ حقیقت والا زندگی می کنیم، تفکری بدون محدودیت و آزادی محض. پرواز دقیق و بی نقص گامی به سمت ابراز ماهیت حقیقی ماست. هر چیزی که ما را محدود می کند، باید کنار گذاشته شود. به همین علت است که این تمرینات سرعت بالا، سرعت پایین، ایروباتیک و...."
... و شاگردانش در حالیکه از تمرینات روزانه خسته و مانده بودند، به خواب می رفتند. آنها تمرین را دوست داشتند زیرا پرواز سریع و هیجان بخش بود و عطش آنها برای یادگیری را که با هر تمرین بیشتر و بیشتر می شد، بر طرف می کرد. اما هیچ کدام از آنها، نه حتی فلچر لیند، به این اعتقاد نرسیده بودند که پرواز افکار به تحقق و واقعیت پرواز بال ها و پرواز باد است.
گاهی اوقات جاناتان می گفت: "تمام بدن تو از نوک پرهایت گرفته تا تمام وجودت چیزی بیشتر از فکر نیست، فرمی از فکر که برای تو قابل مشاهده است. زنجیرهای فکر را در هم بشکن تا زنجیرهای بدنت نیز از هم شکافته شوند، ..." اما مهم نبود که جاناتان چگونه این واژه ها را بیان می کرد زیرا در نظر آنها فقط یک داستان تخیلی زیبا به نظر می رسید و آنها هنوز هم به خواب بیشتری احتیاج داشتند.
فقط یک ماه گذشته بود که جاناتان به آنها گفت اینک زمان بازگشتن نزد دسته ی مرغان دریایی فرا رسیده است.
هنری کالوین، مرغ دریایی گفت: "ما آماده نیستیم! ما طرد شده ایم و آنجا کسی ما را نمی-پذیرد! ما نمی توانیم خود را به کسانی تحمیل کنیم که ما را طرد کرده اند، می توانیم؟"
جاناتان گفت: "ما آزدایم به هر جایی که می خواهیم برویم و هر آنچه که می خواهیم باشیم." و سپس از روی ماسه ها بلند شد و به سمت شرق و جایی که سرزمین گروه مرغان دریایی بود چرخید.
بین شاگردان جاناتان اضطرابی ایجاد شده بود زیرا این قانون مرغان دریایی بود که تبعیدی-ها نباید هرگز به جمع آنها بازگردند و این قانون از همان ده هزار سال قبل شکسته نشده بود. قانون می گفت بمانید، در حالیکه جاناتان می گفت بروید و جاناتان حالا یک مایل از آنها دور شده بود و بر فراز آب ها پرواز می کرد. اگر آنها بیشتر از این منتظر می ماندند، او تنها به جمعیت مرغان دریایی مهاجم می رسید.
فلچر در حالتی نیمه خودآگاه گفت: "خب اگر ما عضو جمعیت مرغان دریایی نباشیم، پس مجبور نیستیم قانون آنها را رعایت کنیم، علاوه بر این اگر قرار باشد نبردی در بگیرد، آنجا بسیار بیشتر از ماندن در اینجا مفید خواهیم بود. "
در نتیجه هر هشت نفر آنها همان صبح به سمت غرب پرواز کردند. شاگردان جاناتان به شکل یک الماس در آسمان قرار گرفتند و نوک بال های شان تقریباً مماس به یکدیگر قرار داشت و در همان حال پرواز می کردند. آنها با سرعت یکصدوسی وپنج مایل در ساعت به ساحل محل تجمع مرغان دریایی رسیدند و در رأس آنها جاناتان قرار داشت. فلچر به آرامی کنار بال راستش پرواز می کرد و هنری کالوین با شیطنت تلاش داشت جای خود را کنار بال چپ جاناتان ثابت کند. سپس تمام آنها به نرمی به سمت راست چرخیدند. یکی از آنها پرواز موازی انجام می داد، دیگری معکوس و دوباره موازی و باد پیرامون آنها را در بر گرفته بود. 
حالا شکل پرواز گروهی جاناتان و شاگردانش مانند یک چاقوی بزرگ شده بود. زمزمه ها و هیاهوی روزمره ی جمعیت مرغان دریایی ناگهان قطع شد و هشت هزار چشم پرنده بدون حتی پلک زدن به تماشای آنها مشغول شد. هر هشت پرنده یکی پس از دیگری با زاویه ای تیز به سمت بالا رفتند تا یک دور کامل بزنند و سپس تمام مسیر را دور زدند تا روی ماسه-ها به صورت عمودی و آهسته فرود بیایند. با اینکه چنین رویدادهایی هر روز در زندگی آنها رخ می داد، جاناتان شروع به انتقاد و نظر دهی در مورد پرواز آنها کرد.
ابتدا با لبخندی کج و معوج گفت: "برای شروع باید بگویم همه ی شما در پیوستن به گروه کمی تأخیر کردید..."
گویی صاعقه بر جمعیت مرغان دریایی فرود آمده باشد. آن پرنده ها تبعیدی هستند! و حالا بازگشته اند! و این...این اتفاق نباید بیفتد! پیش بینی فلچر از جنگ و نبرد در سردرگمی جمعیت مرغان دریایی رنگ باخت.
یکی از مرغ های دریایی جوانتر گفت: "خب شاید آنها تبعیدی باشند اما از کجا یاد گرفته اند این طور پرواز کنند؟"
تقریباً یک ساعت طول کشید تا سخنان رهبر مرغان دریایی دست به دست شود: آنها را ندیده بگیرید. هر مرغ دریایی که با تبعیدی ها صحبت کند، خودش نیز جزو آنها به شمار می رود. هر مرغ دریایی که به بالا نگاه کند و تبعیدی ها را ببیند، قانون جامعه ی مرغان دریایی را شکسته است.
از آن لحظه به بعد این پرندگان خاکستری رنگ به جاناتان پشت کردند اما به نظر می رسید که او به هیچ وجه توجهی به این امر ندارد. او جلسات تمرین پرواز را مستقیماً روی ساحل مرکز تجمع مرغان دریایی برگزار می کرد و برای اولین بار شاگردانش را تحت فشار قرار می داد تا آنچه در چنته دارند را عیان کنند.
از فراز آسمان فریاد کرد: "مارتین، تو می گویی پرواز کردن با سرعت کم را می دانی، اما تا زمانی که آن را ثابت نکنی هیچ نمی دانی! پرواز کن!"
مارتین ویلیام، مرغ دریایی کوچک که از آتش خشم استادش به هیجان آمده بود، خود را نیز شگفتزده کرد و اعجوبه ی پرواز با سرعت آهسته شد. او می توانست در ملایم ترین نسیم ها پرهایش را خم کند تا حتی بدون یک بار بال زدن خود را از ماسه ها بلند کند و به سمت ابرها پرواز کند و دوباره به پایین بیاید.
چارلز رولاند، مرغ دریایی نیز مانند او در ارتفاع بیست وچهارهزار پایی و همراه با باد کوهستان بزرگ پرواز کرد و زمانی که پایین آمد از سردی هوای رقیق ارتفاع بالا کبود شده بود اما شگفتزده و شاد بود و عزمش را جزم کرده بود فردا بالا و بالاتر برود.
فلچر نیز که حرکات آیروباتیک را بیش از همه دوست داشت، در پرواز عمودی شانزده مرحله ای در روز بعد مهارت یافت و در پایان یک حرکت مدور سه گانه انجام داد. پرهایش نور سفید آفتاب را به ساحلی بازتاب می دادند که بیش از یک جفت چشم دزدکی در حال نگاه کردن او بودند.
جاناتان در هر ساعت آنجا و در کنار هر کدام از شاگردانش بود و آنها را راهنمایی می کرد، به آنها پیشنهاد می داد، آنها را تحت فشار قرار می داد و رهبری شان می نمود. او همراه با آنها سرتاسر شب، در ابر و باران و طوفان پرواز می کرد، در حالیکه جمعیت مرغان دریایی از روی عجز و ناتوانی زمین گیر بودند.
وقتی پرواز تمام می شد، شاگردان روی ماسه ها استراحت می کردند و در این مدت با دقت بیشتری به سخنان جاناتان گوش فرا می دادند. برخی از ایده های او آنقدر جنون آمیز بودند که باورشان امکانپذیر نبود اما ایده های خوب دیگری نیز داشت که قابل باورتر بودند.
شب ها به تدریج حلقه ی دیگری گرداگرد حلقه ی شاگردان شکل گرفت. حلقه ای از مرغان دریایی کنجکاو که در تاریکی ساعت ها به صحبت های آنها گوش می دادند و نمی خواستند کس دیگری را ببینند یا دیده شوند و درست قبل از محو شدن تاریکی و فرا رسیدن روز از نظر ناپدید می شدند.
یک ماه از زمان بازگشت تبعیدی ها گذشته بود و در این زمان اولین مرغ دریایی از جمعیت دیگر مرغان مرز را شکست و نزد آنها آمد و پرسید که چگونه می تواند پرواز کردن را بیاموزد. متعاقب این پرسش ترنس لووِل نیز همراه با هشت شاگرد دیگر جاناتان یک پرنده-ی تبعیدی و محکوم نامیده شد.
شب بعد این کِرِک مِینارد بود که از میان ماسه ها لرزان به آن سمت آمد و بال چپش را دنبال خود می کشید و زمانی که به جاناتان رسید کاملاً افتاد. او به آرامی و انگار که در حال فنا باشد گفت: "کمکم کنید، من بیشتر از هر چیز دیگری در دنیا می خواهم پرواز کردن را بیاموزم..."
جاناتان گفت: "پس همراه من بیا، از روی زمین بلند شو و بالا بیا تا شروع کنیم."
- " شما متوجه نیستید، بالم، نمی توانم بالم را تکان بدهم."
- "مرغ دریایی، مینارد، تو این آزادی را داری که خودت باشی، خود حقیقی ات، همین-جا و در همین لحظه و هیچ چیز نمی تواند مانع راه تو شود. این قانون مرغ حقیقت و تنها قانونی است که وجود دارد."
- "یعنی می گویید من می توانم پرواز کنم؟"
- "من می گویم که تو آزاد هستی."
کرک مینارد به همین سادگی و سرعت بال هایش را از هم باز کرد و بدون هیچ تلاشی به آسمان تاریک شب پرواز کرد. تمام جمعیت مرغان دریایی با فریاد او از خواب بیدار شدند. او تا آنجا که می توانست، از ارتفاع پانصد فوتی فریاد زد: "من می توانم پرواز کنم! گوش کنید! من می توانم پرواز کنم!"
تا سپیده دم نزدیک به هزار مرغ دریایی بیرون از حلقه ی شاگردان ایستاده بودند و با کنجکاوی به مینارد نگاه می کردند. دیگر برای آنها اهمیتی نداشت که دیده بشوند یا نه، آنها فقط گوش می کردند و تلاش داشتند حرف های جاناتان را درک کنند.
او در مورد مسائل بسیار ساده ای سخن می گفت: "این حق یک مرغ دریایی است که پرواز کند. آزادی ماهیت اصلی هر مرغ دریایی است و هر چیزی که در برابر این آزادی قرار بگیرد، باید کنار گذاشته شود حال می خواهد خرافات باشد یا یک آیین یا هر محدودیت دیگر در هر شکلی.
صدایی از میان جمعیت شنیده شد: "هر چیزی را کنار بگذاریم حتی اگر قانون جمعیت مرغان دریایی باشد؟"
جاناتان گفت: "تنها قانونی حقیقی است که به آزادی منجر شود، هیچ قانون دیگری وجود ندارد."
صدایی دیگر گفت: "چگونه از ما انتظار دارید مانند شما پرواز کنیم، شما ورای دیگر پرندگانید و موجودی خاص، مورد موهبت و آسمانی هستید."
- "به فلچر نگاه کنید! لوول! چارلز رولند! آیا آنها هم خاص، با استعداد و آسمانی هستند؟ نه بیشتر از چیزی که شما هستید و نه بیشتر از چیزی که من هستم. تنها تفاوت و تنها تفاوت در این است که آنها شروع به ادراک و تمرین آنچه که حقیقتاً هستند، نموده اند."
شاگردان او به جز فلچر اندکی جا خوردند. آنها نفمیده بودند که این حقیقتاً همان کاری است که آنها انجام داده اند. جمعیت هر روز بیشتر و بیشتر می شد و آنها یا برای سؤال کردن می-آمدند، یا تحسین و یا تمسخر.
یک روز فلچر پس از تمرین سرعت پیشرفته به جاناتان گفت: "آنها می گویند اگر شما فرزند مرغ حقیقت نباشید، پس حتماً هزاران سال از زمان خود جلوترید."
جاناتان آهی کشید. با خود اندیشید این بهای سوء تفاهم است. وقتی چیزی را نمی فهمند یا تو را شیطان خطاب می کنند، یا خدا. " تو چه فکر می کنی فلچر؟ آیا ما از زمان خود جلوتریم؟"
سکوتی طولانی حکمفرما شد. "خب این نوع پرواز کردن تقریباً همیشه برای هر کسی که می خواسته آن را کشف کند وجود داشته، این امر هیچ ارتباطی با زمان ندارد. گمان می کنم ما از روال عادی و طریقی که اغلب مرغان دریایی زندگی می کنند، جلوتریم."
جاناتان گفت: "این شد یک چیزی." و سپس برای مدتی به صورت معکوس پرواز کرد. "بدی این یکی به نیمی از بدی جلوتر بودن از زمان نمی رسد."
یک هفته بعد اتفاق افتاد. فلچر در حال نشان دادن اصول پرواز با سرعت بالا به گروهی از شاگردان جدید بود. او تازه مشغول شیرجه زدن از ارتفاع هفت هزار فوتی بود که پرنده ی کوچکی که اولین بار پرواز را تجربه می کرد به دنبال مادرش می گشت، مستقیماً در سر راه او قرار گرفته بود. او در کسری از ثانیه به سمت چپ منحرف شد تا به آن پرنده برخورد نکند و سرعتی بیش از دویست مایل در ساعت داشت. او به شدت با یک صخره برخورد کرد.
اما این صخره برای او حکم دروازه ای سنگی به دنیایی دیگر را داشت. زمانی که به صخره برخورد کرد، انفجاری از ترس، غافلگیری و سیاهی به او هجوم آورد و سپس خود را معلق در آسمانی غریبه یافت. مدام همه چیز را فراموش می کرد، به خاطر می آورد و دوباره فراموش می کرد. ترسیده بود و غمگین و متأسف بود، بسیار متأسف.
صدایی درست مانند اولین روزی که جاناتان لیوینگستون را دیده بود، در سرش شنیده شد.
- "رسم کار بر این است فلچر که به ترتیب و با صبر بر محدودیت های مان غلبه کنیم. قرار نبود تا مدتی دیگر پرواز کردن از درون سنگ را تمرین کنیم."
- "جاناتان!"
مربی اش به خونسردی گفت: "یا همان کسی که پسر مرغ حقیقت نیز شناخته می شود..."
- "تو اینجا چه می کنی؟ صخره! آیا من... من نمردم؟"
- " اوه فلچر، کمی فکر کن. اگر اینک با من صحبت می کنی، واضح است که نمرده ای، مرده ای؟ آنچه که تو توانستی آن را انجام بدهی این بود که بلافاصله سطح آگاهی ات را ارتقاء دادی. انتخاب تو برای این لحظه این بوده است. هم می توانی اینجا بمانی و در این سطح به یادگیری ادامه دهی که البته کمی بالاتر از سطحی است که آن را ترک کردی، و یا می توانی بازگردی و به تمرین با گروه مرغان دریایی ادامه دهی. بزرگان جمعیت مرغان دریایی امیدوار بودند فاجعه ای رخ بدهد اما از اینکه اینچنین آنها را در تنگنا قرار دادی به اندازه ی کافی جا خورده اند."
- "مسلماً می خواهم نزد دیگر مرغان دریایی برگردم. کارم را با گروه جدید تازه شروع کرده بودم!"
- "بسیار خوب فلچر، یادت باشد که همیشه در مورد جسم چه می گفتیم. بدن چیزی بیش از فکر تو نیست..."
فلچر که در پایین صخره افتاده بود، سرش را تکان داد و بال هایش را از هم باز کرد. تمام مرغان دریایی دور او جمع شده بودند. وقتی که جمعیت اولین تکان او را دیدند، فریاد و غوغایی همه جا به گوش می رسید.
- "او زنده است! او که مرده بود،زنده است!"
- "فقط با نوک پرش او را لمس کرد و او را به زندگی باز گرداند! او فرزند مرغ حقیقت است!"
- "نه او شیطان است شیطان! اما این را انکار می کند! او آمده که گروه مرغان دریایی را از هم بپاشد!"
چهارهزار مرغ دریایی آنجا ایستاده بودند و از اتفاقی که رخ داده بسیار ترسیده بودند. فریاد شیطان، شیطان به سرعت باد اقیانوسی در میان آنها به زمزمه در آمد. چشم ها خیره مانده بود، نوک ها تیز شده بود. آنها دور هم حلقه زده بودند تا حمله کنند.
جاناتان پرسید: "اگر اینجا را ترک کنیم حالت بهتر خواهد شد فلچر؟"
- "مسلماً اگر اینجا را ترک کنیم چندان شکایتی نخواهم داشت..."
آنها بلافاصله نیم مایل دورتر در کنار یکدیگر ایستادند و نوک پرندگان وحشی و مهاجم چیزی به جز هوا را مورد حمله قرار نداد.
جاناتان سردرگم گفت: "چرا سخت ترین کار در دنیا توجیه این امر به یک پرنده است که او آزاد است و می تواند با اندکی تمرین این امر را به خود ثابت کند. چرا این کار باید اینقدر دشوار باشد؟"
فلچر هنوز داشت از این تغییر محیط پلک می زد. "تو الان چه کردی؟ ما چطور به اینجا رسیدیم؟"
- "تو گفتی که می خواهی از جمع آن وحشی ها بیرون بیایی، نگفتی؟"
- "بله اما تو چطور..."
- "مانند هر کار دیگری فلچر. تمرین!"
وقتی که صبح فرا رسید، جمعیت مرغان دریایی جنون خود را فراموش کرده بودند اما فلچر نتوانسته بود این موضوع را از یاد ببرد. "جاناتان، یادت می آید مدت ها پیش در مورد عشق ورزیدن و محبت کردن به مرغان دریایی چه گفتی؟ اینکه باید آنقدر به آنها محبت پیدا کرد تا دوباره نزد آنها برگشت و به آنها کمک کرد تا یاد بگیرند؟"
- "بله."
- "من متوجه نمی شوم تو چطور می توانی گروهی پرنده ی وحشی که می خواستند تو را بکشند دوست داشته باشی."
- " اوه فلچر، تو عاشق این بعد نمی شوی! مسلماً تو نمی توانی عاشق تنفر و شیطان شوی. تو باید تمرین کنی و پرنده ی حقیقی و وجود خوبی را در هر کدام از آنها ببینی و به آنها کمک کنی خودشان نیز بتوانند این وجود نیکو را ببینند. منظور من از عشق این است. وقتی که زیر و بم این کار را بیاموزی، بسیار مفرح خواهد بود. من یک پرنده ی جوان و خشمگین به نام فلچر لیند را به خاطر می آورم که به تازگی تبعید شده بود و آماده بود با جمعیت مرغان دریایی تا سرحد مرگ بجنگد و می-خواست جهنم تلخ خود را روی صخره های دوردست بنا کند. و حالا او امروز اینجا ایستاده و به جای آن جهنم در کار ساختن بهشتی برای خود است و تمام دیگر مرغان دریایی را به این سمت هدایت می کند."
فلچر به سمت استاد خود برگشت و لحظه ای از ترس در چشمانش آشکار شد. "من و رهبری؟" منظورت از اینکه من رهبری می کنم چیست؟ اینجا تو استاد هستی، تو نمی توانی ما را ترک کنی؟"
- "نمی توانم؟ آیا فکر نمی کنی شاید گروه های دیگر و یا فلچرهای دیگری هم باشند که بیش از این یکی به کمک احتیاج دارند؟ شاید یک نفر در راهش به سمت روشنایی به راهنمایی نیاز داشته باشد..."
- "من؟ جاناتان من فقط یک مرغ دریایی معمولی هستم اما تو..."
- "...و من قطعاً تنها پسر مرغ حقیقت هستم، درست است؟" جاناتان آهی کشید و به دریا نگاه کرد. "تو دیگر به کمک من نیازی نداری. تو می توانی هر روز به پیدا کردن خودت ادمه بدهی تا آن فلچر واقعی و نامحدود آشکار شود. او مربی و استاد توست. تو باید او را درک کنی و او را تمرین کنی."
لحظه ای بعد جسم جاناتان در هوا لرزید و شروع به شفاف شدن کرد. "فلچر، اجازه نده در مورد من شایعه پراکنی کنند یا مرا تبدیل به یک خدا بنمایند، باشد؟ من فقط یک مرغ دریایی هستم و دوست دارم پرواز کنم. شاید..."
- "جاناتان!"
- "فلچر بینوا. به چیزی که چشم هایت به تو می گوید ایمان نیاور. تمام آنچه که آنها نشان می دهند فقط یک محدودیت است. با ادراکت بنگر و متوجه خواهی شد که می دانی و روش پرواز کردن را می آموزی."
لرزش متوقف شد و جاناتان مرغ دریایی در هوا ناپدید گشت. 
فلچر پس از مدتی خود را به آسمان کشاند و با گروهی جدید از شاگردان مواجه شد که مشتاق گرفتن اولین درس شان بودند.
با صدایی محکم گفت: "برای شروع، باید این نکته را درک کنید که یک مرغ دریایی هویتی نامحدود از آزادی است. تصویری از مرغ حقیقت، و تمام بدن شما از هر پر تا پر دیگر چیزی جز فکر شما نیست."
مرغان دریایی جوان با نگاهی پرسشگرانه به او خیره شدند. آنها با خود اندیشیدند این حرف ها دیگر چیست؟ به نظر نمی رسد روش پرواز حلقوی باشد.
فلچر آهی کشید و دوباره شروع کرد. "آه... خب باشد. کار را با پرواز موازی شروع می کنیم." و نگاهی منتقدانه به آنها انداخت. زمانی که این جمله را گفت، به یکباره متوجه شد دوستان او نیز بیش از خودش یعنی فلچر مرغ دریایی الهی و آسمانی نیستند.
با خودش فکر کرد، هیچ محدودیتی جاناتان؟ خب باشد. پس چندان دور نخواهد بود که من در آسمان ساحل تو پدیدار شوم و یکی دو مورد در باره ی پرواز به تو گوشزد کنم!
هرچند فلچر لیند، مرغ دریایی تلاش کرد نزد شاگردانش بسیار جدی به نظر برسد، اما ناگهان هویت حقیقی آنها را مشاهده کرد، فقط برای یک لحظه... و بیش از آنکه چیزی را که دیده بود دوست داشته باشد، عاشق آن شد. هیچ محدودیتی جاناتان؟ با خود اندیشید و لبخند زد. نبرد او برای یادگیری تازه آغاز شده بود...
پایان
